خسروشکيبايي
Posted in Uncategorized on جمعه, جولای 18, 2008 | 2 Comments »
يکي ديگر از کساني که بخشي از حافظه و خاطرات ما بودند و ما مي شناختيمشان، امروز صبح از قطار زندگي پياده شد.
Posted in Uncategorized on جمعه, جولای 18, 2008 | 2 Comments »
يکي ديگر از کساني که بخشي از حافظه و خاطرات ما بودند و ما مي شناختيمشان، امروز صبح از قطار زندگي پياده شد.
Posted in Uncategorized on یکشنبه, می 11, 2008 | 5 Comments »
ديشب وقتي به رختخواب رفتم احساس کردم مرا در قبر گذاشته اند و ميخواهند رويم خاک بريزند، نميدانم چرا در آن لحظه به فکر کاهو و سکنجبين افتادم
Posted in Uncategorized on شنبه, می 10, 2008 | 3 Comments »
دختر چهارشانه روستايي، ديشب ناباورانه خوابت را ديدم
Posted in Uncategorized on جمعه, می 9, 2008 | 5 Comments »
انسانها به اندازه لياقت، شانس و جسارت خود پيشرفت ميکنند. هرچقدر لياقت و جسارت بيشتر باشد شانس بيشتري نصيب انسان مي شود. از سويي لياقت و جسارت بخشي مادرزادي و بخشي محصول محيط است. بخشي که ارثي است طبيعتاً جايي براي افتخار ندارد. در بخشي که محصول محيط است با يک بستر مواجه هستيم که [...]
Posted in Uncategorized on سه شنبه, می 6, 2008 | 20 Comments »
عشق چيزي جز فصل مشترک دو خودخواهي نيست.
Posted in Uncategorized on دوشنبه, می 5, 2008 | 3 Comments »
کجايند آن مردان بي ادعا؟
نوشته هاي آدم حس هايي هستند که در لحظه به آدم اصابت ميکنند.
Posted in Uncategorized on پنجشنبه, می 1, 2008 | 6 Comments »
در زندگي و تجربيات هر انساني گاهي اتفاقاتي مي افتد که نقاط عطف به شمار مي رود. به گونه اي که ميتوان زندگي آن جاندار يا بي جان، خواه پستاندار باشد خواهد نباشد، خواه خونسرد باشد خواه خونگرم، را به دو فصل تقسيم کرد. قبل و بعد از آن اتفاق.
براي من در حوزه لذت بردن [...]
Posted in Uncategorized on چهار شنبه, آوریل 30, 2008 | 3 Comments »
خبر پدر شيطاني در اتريش واقعاً خبر تکان دهنده اي بود. نزديک دو سال پيش بود که فکر کنم شبيه همين اتفاق در اتريش افتاده بود. در کشور خودمون هم گاهي اخباري از آزار و اذيت کودکان منتشر ميشود ولي گويا براي قوه قضاييه جرم پيراهن خونين باطبي بسيار سنگين تر از جرم کودک آزاري [...]
Posted in Uncategorized on دوشنبه, آوریل 28, 2008 | 5 Comments »
يادم هست که وقتي کلاس پنجم دبستان بودم احساس خاصي به معلممون داشتم. خانم خوشگلي بود و واسه همين هم ازش خوشم ميآمد. دوست داشتم هميشه بغلم کنهJ هرچند که هيچ وقت اينکار را نکرد!
يادم هست وقتي که توي مقطع راهنمايي بودم داييم ازدواج کرد. اون موقع از زني که گرفته بود خيلي خوشم ميآمد. [...]
Posted in Uncategorized on شنبه, آوریل 26, 2008 | 3 Comments »
کجا رفتي اي کبوتر زيبا
که دل ز فراغت اسير جنون شد؛
خبر نداري که از غم عشقت
فسانه شدم من، وفاي تو چون شد
با تشکر از آخرين جرعه جام